محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

706

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

اندر است و زمين حجاز و عرب ، و سپاه آنجا دشوار تواند گذشتن ، و ليكن ملك حبشه نزديكتر است و بر دين ترسايى است ، و من از بهر تو به دو نامه كنم تا وى ترا سپاه دهد تا كينه باز خواهيد . پس قيصر نامه نوشت سوى نجاشى ، ملك حبشه ، و اين دوس ثعلبان را با آن انجيل سوخته آنجا فرستاد . و دوس برفت و به زمين حبشه شد و آن نامهء قيصر به نجاشى داد و آن مصحف سوخته و خبر اهل نجران بگفت . نجاشى بگريست و اهل حبشه را گرد كرد و بگريستند و دين ترسايى را غم خوردند و آهنگ كردند كه با سپاه بسيار بروند و با ذو نواس حرب كنند و با جهودان از آن بتر كنند كه ايشان با ترساآن كردند . پس نجاشى سپاه عرض كرد و از آنجا هفتاد هزار مرد مقاتل بيرون كرد و به يمن فرستاد ، و از سرهنگان مردى را ، نام او ارياط ، سپاهسالار كرد . و اين دوس ثعلبان بيامد ، و ميان حبشه و ميان يمن دريايى است بزرگ و يمن را شهرهاى بسيار است و خوشتر از همه جهان است ، زيرا كه هم جبلى است و هم برّى و هم بحرى و هم سهلى ، و شهر هست كه بر سر كوه است و شهر هست كه در زير كوه است و شهر هست كه اندر ميان بيابان است و شهر هست كه بر لب دريا است ، و هست كه گرمسير است و هست كه سردسير است ، و از اين همه شهرهاى سواحل كه بر لب دريا است ، عدن است و حضرموت . پس سپاه حبشه به دريا اندر آمدند سوى يمن و به حضرموت برآمد . اين يوسف ذو نواس چون خبر بشنيد ، كس فرستاد به ملك يمن و سپاهها را گرد كرد و گفت : اين دشمنى بسيار است كه روى به ما نهادند و ما را با ايشان طاقت نيست و ما با ايشان برابر نتوانيم حرب كردن ، به حيلت ايشان را تباه بايد كردن ، هر كسى از شما به شهر خويش بنشينيد با سپاه خويش تا من خود حيلتى كنم تا اين دشمن به هر شهرى لختى بيايد ، آنگاه هر كسى از شما با آن سپاه خويش بر آن مردمان زنيد كه سوى شما آيند و هلاك كنيدشان . گفتند : صواب است . پس سپاهها به يمن اندر بنشست ، و بفرمود اين ذو نواس تا صد هزار كليد كردند و بنهادند . چون اين سپاهسالار حبشه ، ارياط ، با سپاه حبشه از دريا برآمدند به حضرموت ، اين ملك يمن به دو نامه كرد كه